۹ خرداد ۱۳۸۹
تویی که نمی شناسمت (سینامه ۸)
بعد از مدتها انتظار، چند نامه در صندوق انتقادات کشف گردید، خطاب به من. از همه درد دل ها و انتقادات استفاده کردم، به دغدغه های شما فکر کردم و به افق های دورمان نگاه کردم. اما از میان همه آن گله های صمیمانه، از میان همه آن انتقادهای تند و عصبانی یک نفر را خطاب می کنم. با تو هستم “دیوار کوتاه ” ! تویی که نمی شناسمت، همکاری که رنگ خاکستری چهره ات پیدا نیست، از تو سخت دلگیرم، تنها و تنها بخاطر یک جمله :
” سریع جلسه می گذارین و همه رو به توپ و تشر می بندین و بعد هم تهش مثل ناظم ها و مدیرای مدرسه می گین ما دوستتون داریم ”
بر تمامی شما دوستان و همکاران رواست که علم ، مدیریت ، توانایی ، شناخت ، اعتقاد و اخلاق این حامدی فر مسئولاً مدیر را زیر سئوال ببرید و حتی آن را به ریشخند بکشید اما هرگز به هیچکس، حتی به تویی که نمی شناسمت حق نمی دهم که :
دوست داشتن
را به بازی بگیری، زیر سئوال ببری و از آن حربه ای بسازی برای اثبات منطقی که بود و نبودش شک برانگیز است در باور من این ظلمی است بزرگتر از قتل .
هرگز و هرگز تا لرزش دل را احساس نکرده ام، تا از برق نگاهی آسمان دلم را روشن نیافته ام و تا دغدغه ی بود و نبود عزیزی را در جان نداشته ام ، این کلام را بر زبان نیاورده ام و این بزرگترین افتخار زندگی انسانی است که نهایت آرزویش انسان بودن است . این افتخاری است که هیچ کس نمی تواند از من بگیرد.
نه از انتقاد می رنجم و نه از تمجید آنچنان مشعوف می شوم … اما همچون هر انسان دیگری ” بی انصافی ” دلم را می شکند. چشمت را بر روی هر چیز می توانی ببندی تا توجیهی برای دردهای حق و ناحقت باشد، انکار هر چیز بر تو رواست، اما هرگز عشق را انکار نکن که انکار بودن توست.
