Skip to content

نوشته‌های من

نگاه‌ها و تجربیات در صنعت دارو، رهبری و کارآفرینی

۲۴ شهریور ۱۳۹۹

عمر در گند به سر نتوان برد

تنها پرنده ای که میتواند به عقاب نوک بزند کلاغ است. کلاغ، پشت عقاب می نشیند و به گردنش نوک میزند. عقاب واکنشی نشون نمیدهد. عقاب وقتش را با کلاغ هدر نمیدهد. خیلی راحت بالهایش را باز میکند و شروع به اوج گرفتن در آسمان می کند. در ارتفاع بالا نفس کشیدن برای کلاغ دشوار میشود تا جاییکه بدلیل کمبود اکسیژن سقوط می کند.

۳۰ تیر ۱۳۹۹

تولید ملی کدام است؟

سالهاست که گوش مردم از شعار و فریاد تولید ملی از ناحیه ی انواع و اقسام مدعیان از جمله دانش بنیان و غیر دانش بنیان کر شده و همواره عده‌ای مطالبه‌ی حمایت از تولید ملی داشته‌اند با این ادله و توجیه که روز مبادایی هست که این زیرساخت و سرمایه به داد کشور خواهد رسید .

۶ اسفند ۱۳۹۸

تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟!

این روزها گویا روزهای حسرت از دست رفته هاست. شاید حسرت شکر شادی های کوچک و بزرگی که داشتیم دیری نپاید و بازهم زندگی به روال زیبای عادی شونده ی خودش برگردد، اما بعضی چیزها وقتی از دست می روند به این آسانی ها بر نمی گردد، مثل اعتماد.

۶ آذر ۱۳۹۸

پاسخ

امروز جوانی از من پرسید، وقتی شرایط سخت می شود چه می کنی که می توانی با انرژی ادامه بدهی؟

۲ آذر ۱۳۹۸

مجاز

اینترنت نداریم. خیلی از ارتباط‌های روزمره‌مان متوقف شده. گروه‌هایی که حس می‌کردیم کنارهم هستیم و سلام هایی که فکر می کردیم واقعی است، حجم عظیمی از زندگی ما و بیش از هرچیز زندگی عاطفی ما تنها با زدن یک دکمه متوقف شد. با ناباوری صفحه را می بندیم و باز می کنیم و هیچ سروتونینی به سراغمان نمی َآید چون هیچ پیام جدیدی نیست. نه می توانی به کسی بگویی نگرانش هستی و نه می دانی چند نفر نگرانت هستند. دیگر تمام محبتت را نمی توانی در یک قلب قرمز جاکنی و بفرستی و حس کنی که آن دیگری هم فهمیده است . فاصله های واقعی درخلاء دنیای مجازی ما، بیشتر کش می آیند و خنده های مجازی روی لب های واقعی ما می ماسند. مجبوریم که بیشتر از صفحه‌ی گوشی صورت های واقعی کنارمان را ببینیم . بهتر است یا بدتر؟ هیچکدام . آن مجاز زندگی دیگری است . جهان موازی . حالا به وضوح درک می کنم که جهان موازی چگونه چیزی می تواند باشد. منی که خودم هستم اما شخصیت و داستان دیگری دارم ، محیط دیگری و زمان دیگری ، اخلاق دیگری و غصه های دیگری . این دقیقاً همان من مجازی است که این روزها دلم برایش تنگ شده و می فهمم که چقدر من نیست و چقدر هست و باز هم خوبتر می فهمم که گهگاه که آدم‌ها مجاز و واقعیتشان به تقابل می رسند، چه اتفاق وحشتناکی می تواند رخ دهد. مجازی که گاه شیرین است و تمیز و لذت بخش، شوربختانه از روزنی به زندگی واقعی سرک می کشد و آوار تحیر و تحقیر یا غم و خشم را بر سر خودمان یا دیگری یا هر دو فرو می ریزد و بی شک آنچه واقعی است بیشتر با جان و روح واقعی ما پیوسته است، آنچنان که مجاز در این تقابل سکه اش در یک آن، عجیب قلب می نماید. همه‌ی این لحظات و این داستانِ نه چندان درست مرا فقط به یک باور می رساند که واقعی های زندگی را باید دریافت. واقعی‌های ناگزیر زندگی، آنها که جان تو و بودن تو با آنها گره خورده و جالب اینجاست که این واقعی‌ها گاه مجازی اند. واقعی هستند از آن رو که وجود سراسر واقعیت تو را با آن پیوندیست و مجازیند از آن سبب که تمام ترتیب و آداب حاکم بر شما بر بستری مجازی جاریست. فاصله‌ها ، قیدو بندها ، کینه ها و دردها قادرند واقعیتی سخت دلچسب و بس ملموس را در نه توی مجاز حبس کنند، غافل از اینکه در مجاز هیچ مرزی نیست و تمام قفل و بندها نیز مجازی است . از رویاهای شبانه تا خیال‌های روزانه ، از چت های منقطع تا وویس‌های طولانی، همه و همه دیوارها و مرزها را از اعتبار می اندازد و وسعتی می سازند به عظمت دنیائی که شاید تنها در گوشه‌ی کوچکی از آن نشسته باشیم. اوج می گیرد و تا عرش می رود ، غرق می شود و می میرد ، خشم دارد و لمس دارد و فریاد ، خنده دارد و گریه دارد و قهر … دنیای کاملی است، بی مرز و آزاد تا انتهای مرزهای عصیان. اما تنها تلنگری اتفاقی از عالم واقعیت کافی است تا تمام آن عرصه ی مجازی ، چهره ای مسخره و تقلبی بگیرد. به خود بیایی و انکارش کنی و برائت بجویی و سخت تر و محکم تر به داشته‌های حقیقی ات چنگ بزنی . بی شک چند ساعت یا چند ده ساعت دیگر اینترنت وصل خواهد شد و باز مجاز بازیگوش و شیرین و بی مسئولیت ما را در خود غرق خواهد کرد. باز هم قهقهه های بی صدای چند شکلک صفحه را پر می کند و دورهم به جوک‌های کوتاه و بلند می خندیم. دنیایی که صفر شده در یک لحظه، به صد می رسد و ما را در بر می گیرد اما واقعی‌های زندگی همچنان متین و صبور بوده اند و هستند. فرقی نمی‌کند که داغی یک فنجان چای باشد یا صدای لرزانی که برایت غزل می خواند، فرقی نمی کند که در کنارت بنشیند یا با یک نشانگر سرخ در خانه‌ی مجازیت را بکوبد، فرقی نمی کند که صدای آوازش خانه را پرکند یا دیدن پیام Typing اش دلت را بلرزاند … آنها هستند و واقعی هستند. حس خوب وصل بودن یا حس بدِ نبودن همه، حس خوب باز شدن روزنه یا حس بد اینکه هر لحظه می تواند حقمان نباشد، حس خوبِ بودن و زنده بودن یا ….. دیگر هیچ. بودن و زنده بودن امید است

۱۵ دی ۱۳۹۷

شکایت کجا بریم؟!

اول می خواستم بپرسم که در این روزهای سخت، این روزهای جنگ اقتصادی، این روزهای سلطه ی ناامیدی چرا حواسمان به همدیگر نیست؟، اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم سوال و مطالبه از اساس غلط است. اگر چیزی بنام توجه به دیگری از اساس وجود داشت دیگر نگران فدا شدن منافع جمعی به پای منافع فردی نبودیم، در آن صورت صنف معنای خودش را پیدا می کرد، بسیاری از مسائل ترافیک شهری حل می شد، منابع طبیعیمان نابود نمی شد و شاید خشکسالی آنچنان انتظارمان را نمی کشید.

۵ شهریور ۱۳۹۷

روز داروسازان مبارک

این روزها گویا همه از سراسر دنیا پا سفت کرده اند به جنگ با امید.

۲۶ خرداد ۱۳۹۷

گل امید

دیشب شب شادی و امید بود. دو نعمتی که یکی ممنوع است و از دیگری محرومیم. فکر می کنم صدای مردمی که در میانه ی فساد و ظلم و اجحاف گرفتارند را خدا شنید و مشیتش از ضربه ی سر یک “عزیز” مراکشی خودنمایی کرد. کاش چشم بینایی بود و درک درستی که واقعا یک پیام الهی بود که این مردم سرزنده، این جوانان و حتی این کودکان محروم از آب و هوای سالم را به همین راحتی می توان شاد و امیدوار کرد. برای وحدت این ملت سرمایه گذاری زیادی لازم نیست فقط کافی است که همه ی آنها دیده شوند. همه ی آنها، همه ی آنها که استادیوم ممنوع هستند، همه ی آنها که به خاطر تار مویشان تحقیر شدند، همه ی آنها که خودی نبودند و همه ی آنها که فقط ایرانی هستند و بس.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

امید نمی میرد

روزهای سختی است. روزهای که نقدینگی و قیمت ارز و آشفتگی بازار همه و همه بر دوش همه ی ما سنگینی می کند. هرکدام به نوعی. اما بیشترین چیزی که نگرانم می کند امید در دل جوانان ماست. ارزشمند ترین سرمایه ی ما، آنچه که از یاد بردیم و بسیارشان را از دست دادیم و مرگ بسیاری دیگر را به نظاره نشستیم. به یاد آوردم که چقدر مصمم شدند که امید را از دل ما هم بیرون کنند و نتوانستند. پس باید شرح داستان را بگویم برای همه ی آنها از جنگیدن برای خانه ای که مال ماست نمی ترسند، برای آنها که فکر نمی کنند اینجا حرام می شویم و بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش، برای آنهایی که حقشان را از امید داشتن به این ایران مصیبت زده با تمام وجود طلب می کنند

۱۲ اسفند ۱۳۹۶

رقم مهر

به نظر من عجیب ترین و در عین حال آشناترین اتفاق بشری دوستی است. در گذر تلخ روزگار آن جاهایی که خلوت تاریکت را می خواهی بشکنی اما نمی دانی چگونه، اسم رمز شکستن حصارش همین دوستی است.

۲۵ آذر ۱۳۹۶

سیناژن اعدام باید گردد !

اول بگویم که دلم سخت شکسته و عصبانی و خسته هم هستم اما این متن را به خاطر هاله حامدی فر و دکتر فریدون مهبودی و سیناژن ننوشته ام. این متن را برای قریب سه هزار جوانی نوشتم که بی رحمانه خالصانه ترین تلاشهایشان یا کذب خوانده شد یا به سخره گرفته شد. این دفاع من از نگاه های پرامیدی است که بیش از تولید وظیفه دارم از گزند یاس و خودباختگی شایع امروز محافظتشان کنم.

۲۷ مرداد ۱۳۹۶

عشق دردانه است

هر آدمی باید بلد باشد حال خودش را خوب کند چون خیلی خوشبخت هستند آنهایی که کسی را دارند که به یک نگاهش یا لبخندش یا حتی شنیدن نامش از لبهای او حالشان خوب می شود. یک وقت هایی آدم ها حس می کنند ته یک چاه گیر افتاده اند و هیچ توانی هم برای رهایی ندارند. توی آن تاریکی نمناک و ترسناک می نشینند و خاطره ها را مرور می کنند. دلشان هی بیشتر تنگ می شود و انگار که عمق چاه بیشتر می شود. گهگاه آن صدایی را می شنوند که می خواهند اما عمق آرزویی متبلور شده بیش نیست. عمق دردناک آن تمنا با چاه نسبت مستقیمی پیدا می کند و در این میان بدا به حال آن دل که تنگ تر و تنگ تر می شود. آدم ها خیلی عجیب هستند و در شاهکار خلقتشان همین بس که قانون هیچ دلی بر دیگری حاکم نیست. هیچکس مثل دیگری دلش تنگ نمی شود و هیچکس مثل دیگری بی تابی نمی کند. همه ی زیبایی داستان همین حرفهایی است که برای نگفتن داریم و غصه هایی که تنها دارایی ارزشمندمان شده اند. عشق سمی ترین موهبت خدا که بی رحمانه شیرین و هوس انگیز است و هیچگاه ابدی نیست. و آدم ها تنها بخشی از آن را که می توانند سرسختانه نگه دارند غم عشق است. خاطرات بی نظیری که حسرتی هستند و اشکی و گهگاه آهی مخفیانه

۱۰ مرداد ۱۳۹۶

همه بر سر شاخ بن می بریم

فضای این روزها دارو آنقدر خشن و مضحک و آلوده است که باید خیلی بی خیال باشی که بگذاری و بگذری. منافع فردی و کوتاه مدت ما را به آنجا برد که مجامع صنفیمان انگشت نما شدند، بزرگان سیاست گذاری و صنعت دارو تخریب شدند، اصالت صنعتمان به زیر سوال رفت و جوانانمان رو در روی پیش کسوتان قرار گرفتند

۲۴ تیر ۱۳۹۶

جانِ مریم چشماتو وا کن

سرطان مریم میرزاخانی را از ما گرفت

۲۰ تیر ۱۳۹۶

یک انتخاب دیگر؛ نظام پزشکی

سالهاست که دکتر وحید محلاتی را می شناسم

۱۷ تیر ۱۳۹۶

سلام

آدمی که دلش نوشتن می خواهد اگر مجال نداشته باشد دلش می گیرد. حال غریبی است این دل را با نوشتن. لااقل حال غریبی است من را.

۱۷ اسفند ۱۳۹۲

تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی

گاهی آدم در کار خودش هم در می ماند

۳۰ دی ۱۳۹۲

حسین وارث آدم

هر سال در هنگام محرم شور حسینی دلهای یکایک شیعیان را به لرزه درمی آورد. شاید این بار اندکی بیش تر درنگ کنیم و لحظه ای بیشتر بیاندیشیم که چرا ؟ چرا حماسه عاشورا هرگز کهنه نمی شود و چرا داغش در دلمان هنوز تازه است؟ چرا حسین نامی است یادآور غروری خونین؟ فکر می کنم که جان کلام همان آزادگی ست و بس.

۱۰ آذر ۱۳۹۲

داستان اول: بهار

توی چشمهاش نگاه می کنم. برق می زند اما یک جوری که نمی فهمم

۳۰ آبان ۱۳۹۲

به خودت اعتماد کن                              

مطالعات درباره رشد شخصیت و بلوغ نشان می دهد که مرحله اول رشد شخصیت ” اعتماد ” است. اعتماد از آن داستانهای به ظاهر ساده اما در واقع بسیار پیجیده و بحث برانگیر است. برای بزرگ شدن لازم است به خود و محیط اطرافمان اعتماد داشته باشیم. همه انسان ها استعداد اعتماد کردن دارند نه فقط استعداد که تمایلی ذاتی برای اعتماد کردن در همه هست. دلیلش بسیار روشن است چون اعتماد به دنبال خود احساس خوب آرامش ، شجاعت ، قدرت و جسارت می آورد و شکی نیست انسان برای رشد ، تعالی و پیشرفت بیش از این چیزی نمی خواهد با پذیرفتن این اصل، طرح این پرسش رایج از پای بست غلط خواهد بود. ” چرا به من اعتماد نداری؟”

۲۵ آبان ۱۳۹۲

داستان تلخ

یک جایی از تاریخ روح لطیف انسانی ما را کشته اند. یک جایی و یک روزی بذر خشونت را توی نطفه های ما کاشته اند و رفته اند

۲۱ شهریور ۱۳۹۲

آدم های مجازی

خود بودن نعمتی است که عمدتا” از آن غافلیم. اینکه خود خودمان را بی هیچ بزکی توی آینه ای که نه محدب است و نه مقعر نگاه کنیم و بتوانیم لبخند بزنیم و دوستش بداریم، به زعم من عصاره ی ناب خوشبختی است. همین که دماغ بزرگمان را فتوشاپ نکنیم و بدانیم بزرگ است و بی ریخت است اما دوستش بداریم چون دماغ ماست مزه ی خوب خواستن را دارد. بله خودخواهی. خودخواهی که بذر تمام دوستی های عالم است. بذر رفاقت، بذر عشق، بذر نوع دوستی و … همه و همه همین خودخواهی یا شاید بهتر بگوییم خوددوستی است. اما این روزها رواج زندگی مجازی و خلق شخصیت در شبکه های اجتماعی برخی را به نوعی هپروت شخصیتی برده و برخی دیگر را گاه گاه از این زندگی در میان پرتره های روتوش شده ی دست ساز منزجر می کند

۱۸ تیر ۱۳۹۲

وارث

با عشق به همسرم و عرض ارادت به تمام مردانی که با همکاری و دوستی مرا حمایت، تایید و کمک کرده اند، درد دلی داشته ام از روزها که اخیرا” گریبانم گرفت

۳ تیر ۱۳۹۲

بی وجود ها

آدم های بی جود خیلی هم به در نخور نیستند بخصوص اگر اشتباهی گرفته باشی آنها را. اگر رفیق یک “بی وجود” بشوی داستان جالبی در انتظار توست.

۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

وقتی بستنی هم افاقه نمی کند

گاهی آدم خودش هم نمی فهمد چه مرگش شده. انگاربار تنهایی عالم روی دلش سنگینی می کند. انگار تنهای تنها مانده

۱۳ بهمن ۱۳۹۱

برای همه ی آنها که آسایش خود را در انکار ما یافته اند

حرفهای بومی من

۲۵ اسفند ۱۳۹۰

من باهوش نیستم

یک دو سه هفته ای است که یک نظریه ای در ذهنم آمده. آن هم این است که یک نفری یا یک جریانی یا یک کشوری یا یک گروهی نمی دانم یک جای این تاریخ یک … (کش دار) ما ایرانی جماعت را به طور اساسی سرکار گذاشته است. آنقدر خوب عمل کرده که تا همین الان از داخل نشین و خارج نشین همه سرکار تشریف داریم و اتفاقا هرچه بیشتر از نظر علم و شعور سرمان به تنمان بیشتر می ارزد بیشتر سرکار تشریف داریم

۱۱ آذر ۱۳۹۰

سینامه ۱۵

در راستای گسترش اختیارات در سیناژن همین بس که سرمقاله این شماره بنده، وتو گردید و شورای سردبیری تاخیر را بپذیرفت. اما سرمقاله ی دیگری خواست. ما هم امر شورا را اطاعت کردیم. از آن شماره تا این شماره یکی محموله ی روسیه را فرستادیم یکی هم بازرسی GMP وزارت بهداشت را گذراندیم. پس از ارسال محموله کلی افسوس خوردیم که در جمع شما نیستیم تا از شنیدن جمیع شایعه های بامزه درخصوص این صادرات حظی ببریم. یکی از شایعات بسیار بامزه این بودکه تقسیم سود سهام هر ساله منتظر این است که صادرات انجام بشود یا نشودکه کلی خاطرمان را شادمان نمود. اما جهت تنویر افکار شایعه شنوندگان (چون شایعه سازنده که نداریم شایعه ها یک سری گیاه هستند که از تیره چتریان که بصورت خودرو از همه جا حتی از وسط اپوکسی های کلین روم سبز می شوند. … جل الخالق) عرض می کنم که اولاً دوستان عزیز سود سهامی که معمولاً شهریور دریافت می کردید، مربوط به سال مالی قبل است یعنی سود سهام سال ۱۳۸۹ در شهریور۱۳۹۰ می بایست پرداخت می گردید. حساب های شرکت هم پایان تیرماه هر سال بسته می شود. دلیل تاخیر امسال این بود که علاوه بر بستن حساب ها در پایان تیرماه، تفکیک حساب و کتابهای آریوژن و بستن قرارداد دیر هنگام با وزارت بهداشت نیز مزید بر علت گردید که تعیین تکلیف پرداخت سود سهام دیرتر از سالیان قبل به انجام برسد ( درخصوص کلیه سهامداران) البته مدتی است که این مقوله آماده پرداخت بود. حدود یک ماه اما یک علامت سئوال در ذهن اینجانب یک ماهی پول را در حسابداری حبس کرد. سئوال مطرح شده این بودکه گویا نظام تشویق و تنبیه ما جواب نمی دهد. نه سهل انگاری ها و بی مبالاتی ها با تنبیه کم می شود و نه پاداش ها و تشویق، دلسوزی ها و دقت ها را بالا می برد. خلاصه درحال کلنجار رفتن با این پرسش بودیم که یادمان آمد که تو هم یادت رفت که این سود سهام سال ۱۳۸۹ است؟ و این جرقه ی ذهنی اینجانب که مرا از یک پارادوکس تشویق و تنبیه رهانید همزمان گردید با صادرات روسیه و در دلمان گفتیم دیدی خودت هم حالیت نبود که منتظرند این صادرات انجام بشود!!!! القصه ، از جمیع دوستان گل و گل پرور خواهشمندم جهت جلوگیری از ریشه گرفتن علف های هرز شایعات کلیه محیط های تولیدی ، اداری ، خدماتی و پشتیبانی به انواع علف کش مجهز شوند تا شاید بتوانیم علت و معلول ها را بیشتر تفکیک کنیم. بعد پیش خودمان تفکر هم کردیم که بعید هم نیست که این عشقه به پای نظام تشویق و تنبیه ما هم می پیچید که نه گلی می دهد و نه میوه ای … انگار نه انگار حالا موضوع اینجاست که تا آخر سال ما بودجه ای داریم و اگر خشکسالی دلسوزی ، دقت هم به بار آید عین صندوق ذخیره ی ارزی تهش را در می آوریم اما اول سال که بخواهیم دوباره بودجه بگیریم چه کنیم؟ نمی دانم می دانید یا نمی دانید، اما می گویم که بدانید بودجه را بر اساس عملکرد سال قبل می دهند یعنی شمای مدیرعامل باید بروی و توضیح بدهی که این بودجه ی پاداش باعث شد که میزان دلسوزی و دقت با این شاخص های شخصی و عددی به میزان X بالا برود و میزان خطا ها و سهل انگاری ها به میزان Y پایین بیاید وگرنه برای روضه خانی من که البته روضه خوان خوبی هم هستم کسی تره هم خرد نمی کند چه برسد به اینکه بودجه تخصیص بدهد. حالا شما هم همراه ما تفکر نمایید که کجای کار غلط است ؟ چرا چیزی از این نظام تشویق و تنبیه بیرون نمی آید؟ آیا فکر می کنیم که هستیم و ماست خودمان را می خوریم حالا X تا بگیریم یا y تا برود؟ آیا مشکل این است که همیشه یک X هایی می آید اما مدیران کمتر دستشان می رود که Y هایی جریمه کنند؟ آیا شما سهل انگاری ها را می بینید و چون هیچ پیامدی ندارد فکر می کنید که کسی به کسی نیست؟ آیا پرداخت پاداش ها به مثابه لطف مکرر حق مسلم شده و به صندوق حق ها واریز شده نه تشویق ها؟ آیا آنقدر مدیران فاصله ها را اندک می گیرند و ارزشیابی ها غیر واقعی در می آید که فکر می کنید پاداش ها ربطی به عملکردها ندارد؟

۹ آبان ۱۳۹۰

سینامه ۱۴

بعد از تاخیری طولانی در میانه ی همه ی شلوغی های نه چندان غیرعادی ما، سینامه را هم جانی دوباره می بخشیم. سینامه می خواهد که حداقل سی نامه ی سیناژنی را در هر شماره در دل داشته باشد. پس باز کنید درهای دل را به سوی صفحه ی سفیدی که برای شماست. شاید محملی شود تا بشناسیم همدیگر را بیشتر از این و بتوانیم از منظر همدیگر ببینیم خانه ای را که سیناژن ماست.

۴ مهر ۱۳۹۰

یاران را چه شد؟!

هفته ی جنگ یا هفته ی دفاع مقدس، راستش نامش برای ما بچه های جنگ خیلی فرقی نمی کند. برای ما که روزگار بی خیالیمان پر از دلهره و خشم و هیجان گذشت

۱۴ شهریور ۱۳۹۰

به مناسبت روز داروسازیمان

روز داروسازی امسال در انتهای ماه مبارک رمضان در سکوت گذشت. یاد زکریای رازی افتادم و چند لحظه ای درنگ مرا به این سو برد که چقدر داروساز هستیم ؟

۵ تیر ۱۳۹۰

آفرینش

غزل می گه بیا فیلم های مستند تکامل رو ببین. منم می بینم اما راستش من دلم می خواد داستان خلقت یکی بود یکی نبودی باشد. روایت من داستان جدیدی نیست مجموعه ای است از تقلب هایی از روی دست بزرگترها اما با اون مزه ای که من دوست دارم. خوب قهوه همیشه قهوه است اما یکی شیر بیشتر یکی شکر کمتر می ریزه و بعد میشه مزه ی اون. راستش عین خود عشق که یک قصه بیش نیست اما … بگذریم

۲۵ خرداد ۱۳۹۰

به استقبال ۹۰ (سینامه ۱۳)

خیلی تاخیر دارم. می دونم. راستش همه شما آگاهید از همه ی آنچه در سیناژنمان می گذرد. می خواستم اندرباب دروغ بنویسم اما دیدم نمی شود اولین شماره ی سال را بدون گذر از سال گذشته بست. خیلی دنبال بهانه ای گشتم تا از زیرش در بروم اما نشد. خوب به همه ی شما گفتم که ۸۹ را دوست نداشتم. چرایش را هم فکر می کنم همه ی شما می دانید. حالا کسی نیست بپرسد که به ما چه که تو ۸۹ را دوست نداشتی، سرمقاله ات را بنویس. بعد من هم می گویم : می نویسم اما اگر وسط ماجرا زدم به صحرای کربلا دیگر عذرم موجه است .

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

ما عقل کل ها

یادمه تو مدرسه تو کلاس دینی بهمون می گفتن: انسان چطور با عقلی که به کل هستی احاطه نداره، به عبارتی عقل محدودش راجع به بود و نبود خدا می تونه نظر بده؟

۲۹ فروردین ۱۳۹۰

حافظ

یاد حافظ افتادم. همیشه به یادش هستم اما امشب می خواهم برایش بنویسم، شاید جبران. سالهاست، فکر می کنم از نه یا ده سالگی که پیدایش کردم. توی غزل هایش گم شدم. غلط خواندم و غلط حفظ کردم. خلاصه با این رند زندگی کردم

۲۲ فروردین ۱۳۹۰

غریبی

تنهایی بد دردیه. تنها موندن میون آدما، نمی دونم شاید باید یه اسم دیگه ای براش گذاشت، من بهش می گم غریبی

۱۴ فروردین ۱۳۹۰

آشتی

نگاش می کنم اما محل نمی ذاره، تکون هم نمی خوره، انگار نه انگار که همین یکی دو ماه پیش تا یه زیر چشمی نگاش می کردم سر می خورد تو دستام و اونقدر عشوه می اومد که هرچی تو دل بود می ریخت بیرون، اما حالا اون گوشه کز کرده، مثل افسرده ها. از اون شیطنت و عشوه هاش که کار و زندگی رو از سرم می انداخت خبری نیست. حتی راه نمی ده نازشو بکشم اما امشب بی هیچ حرفی رفتم نزدیک و ناگهان بغلش کردم. تنگ در آغوشش کشیدم و گذاشتم تا گرمی دستهام رو حس کنه. آخر، بغضش ترکید و چه نعمتی بود. هق هق امون نمی داد چیزی بگه اما وسط همه ی اون حرفای خیس و بغض دار فقط یه چیزی رو می شنیدم: “دهانت را می بویند”

۲۷ بهمن ۱۳۸۹

سینامه ۱۲

بدجوری گیرکرده بودم که این شماره چه بنویسم که …. شاهد از غیب رسید مقاله ها را برایم آوردند و سوژه محیا شد. نمی دانم در جریان هستید که مهران مدیری طنزی ساخته که بر روی اینترنت آمده و شبکه های ماهواره ای لس آنجلس را به طنز کشیده. راستش به طنز هم نکشیده، عیناً خودشان را پیاده کرده اما آقایان مبارزین سخت برآشفته اند و مدعیان شعار” ماهستیم ” گویا بدجوری ” ما نیستیم ” شده اند. من هر چه طنز مدیری را نگاه کردم دیدم خیلی لطف کرده و آن تیغ تیز طنزش را به شدت غلاف کرده و تنها آمیزه ای شده، اما مدعیان نجات ایران و ایرانیان را سخت برآشفته و حتی تریبون مبارزه ها را رها کرده اند البته خدا را شکر در این روزهای سرد و خاکستری اگر سینامه مجالی برای لبخندی باشد و قهقه ای چه نعمتی است، که من از این جدیت های بی حس و قهر آلود سخت خسته ام.

۳۰ دی ۱۳۸۹

سودای بتان

چند روز پیش داشتم دانه های برف را نگاه می کردم، توی شب دانه های سفید در آسمان برفی که گویا تهش چیزی روشن کرده اند، صدای فرو رفتن پا در برف و یادآوری شب های برفی به انتظار تعطیلی صبح، همه و همه حس های خوب و زیباییست که باریدن برف در تهران برای من می آورد. همه و همه در یک کلام کوچک و آن هم برف

۲۳ دی ۱۳۸۹

سینامه ۱۱

یک : این روزها سخت سرگرم جایزه ملی کیفیت هستیم و می دانم که بسیای سئوال کرده اند که این داستان دیگر از کجا نازل شد؟

۲ دی ۱۳۸۹

توهمی از داستان عشق

این قصه ی نامکرر را هر بار که می شنوم مرا وا می دارد به تاملی چند باره در این داستان. گرچه قابل انکار نیست که من هم منتظر بهانه ای هستم تا به سمت این داستان سری بخورم. بعد کافیست داستانی هم در میان آید، دیگر این دل نابکار افسار قلم را به دست می گیرد و من باید دنبالشان بدوم

۷ آذر ۱۳۸۹

سینامه ۱۰

نمی دانم برایتان پیش آمده که انرژی زیاد گلـــویتان را بگیرد و فکر کنید دارید خفه می شوید؟ البته به قول رفیقی از نــوع خفگی های خوب. یعنی راستش یک چند صباحی در به در دنبال چنین خفگی بودم که نهایتاً حادث شد. خلاصه انرژی به سراغم آمده با کلی امید و آرزو به عبارت دیگر آتشی به جانم افتاده که بیا و بنگر. این روزها بسیار می اندیشم به سیناژنمان ، به شما ، به خودم و به فردای روشن و زیبایی که در انتظار ماست. اگر چه من امروزمان را نیز سخت دوست می دارم. همیشه درحالیکه در لحظه عشق می ورزم و لذت می برم و طعم زندگی را از هر روزنی می مکم اما هرگز نگاهم را از افق دریغ نمی کنم. سیناژن سازمانی است که ساختار اصلیش این روزها دچار جهشی عظیم شده است و شما به یقیین تکان های هیجان انگیز و دلنشین آن را حس خواهید کرد.

۱۶ شهریور ۱۳۸۹

زندگی سخت می ارزد

می ارزد که روزهای تکراری و مزخرف زندگی را بگذرانی تنها برای یک لبخند دوست

۹ خرداد ۱۳۸۹

تویی که نمی شناسمت (سینامه ۸)

بعد از مدتها انتظار، چند نامه در صندوق انتقادات کشف گردید، خطاب به من. از همه درد دل ها و انتقادات استفاده کردم، به دغدغه های شما فکر کردم و به افق های دورمان نگاه کردم. اما از میان همه آن گله های صمیمانه، از میان همه آن انتقادهای تند و عصبانی یک نفر را خطاب می کنم. با تو هستم “دیوار کوتاه ” ! تویی که نمی شناسمت، همکاری که رنگ خاکستری چهره ات پیدا نیست، از تو سخت دلگیرم، تنها و تنها بخاطر یک جمله :

۱۹ فروردین ۱۳۸۹

هرچه می خواهد دل تنگت بگو (سینامه ۷)

علی رغم رشته تحصیلی و سالهایی که در این راه گذرانده ام سخت بر این باورم که موثرترین مسکن هر درد، بی شک بیان درد است نزد کسی که بشنود، شنوا باشد و در اغلب اوقات همین ما را بس .

۱۶ بهمن ۱۳۸۸

حسرتی و دیگر هیچ (سینامه ۶)

پیشینه تاریخی ما نشان می دهد که همواره ایرانیان مردمانی گذشته نگر بوده اند و بیشتر عمر صرف حسرت گذشته ها کرده اند. این عادت، سنت یا حتی خصلت بارها و بارها باعث شده که چشم برداشته ها فروبندیم و آنها را به حسرتی برای فردایمان بدل کنیم .

۲۰ آذر ۱۳۸۸

سینامه ۵

راستش یک آقا یا خانم TM مبدل به NA یک مطلبی نوشت و ما حسب وظیفه ممیزی و سردبیری و مثلاً این حرفها خواندیم اما یادمان افتاد که سرمقاله ی خودمان را ننوشته ایم ، آمدیم سرمقاله بنویسیم هرچه کردیم جدی و احساسی بنویسیم نشد که نشد ، حتی تلاش وافر نمودیم که جدی و مدیریتی بنویسیم که بیشتر خندمان گرفت. پس نظر به روحیه طنز حاکم بر این شماره، ما هم سعی کردیم جامه ی طنز برتن کنیم شاید در عالم طنازی گویی ببریم پیش از آنکه قامتمان چوگان کنند. اما اگر خواندید و این طنازی جز عشوه شتری چیز دیگری را تداعی نکرد، دگر هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه ذوق طنز شناسی شما قابل تشکیک نیست .

۴ آبان ۱۳۸۸

من، ریشه ی درد تاریخی ما (سینامه ۴)

سال را به نیمه رسانده ایم، سالی پر هیاهو و داغ اما گذشته از همه ی آنها که گفته ایم و نگفته ایم برای فردایمان چه کرده ایم؟ بسیار از این دفترها را رج زده ایم و سیاه کرده ایم بی هیچ تفکری. سالهاست نیازمند تفکر جمعی هستیم و آن را درهیاهوی روزمرگی خودخواهی هایمان گم می کنیم.

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

سینامه ۳

رمضان آمد ، رمضان ماه سحر ، ماه عشق ، ماه امید

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

سینامه ۲

آغاز نوشتن برای سی نامه اینبار سخت بود و اگر نبود اصرار دوستان و احساس اشتیاق دیگران، توانی برای نوشتن سراغ نداشتم. دو ماه پرحادثه را بدون سی نامه اما سرشار از نامه های “سی یا سی

۵ خرداد ۱۳۸۸

اولین سینامه

سینامه نشریه داخلی سیناژن بود که چند صباحی منتشرشکردیم و سرمقاله نویسش من بودم

۲۹ اسفند ۱۳۸۰

کدام نقد ؟!     

صفات و سجایای بشری شاید همگی مطلق نباشند و جای بحث بسیار در شاخص های رد یا قبول عملکردهای انسانی وجود داشته باشد. اما آنچه این روزها من و بسیاری چون من را می آزارد، شیوع سخن وری بی عمل است. امروزه بسیار متداول است که عده ای دلسوخته و با عرضه آستین بالا بزنند و تنها به یک قسمت کوچک اما پر لیوان نگاه کنند و به جنگ تمامی موانع و اشکال تراشی ها بروند و هر روز به خود انگیزه بدهند و کاری را شروع کنند و در مقابل عده ای دیگر کلام یا قلم نقاد خود را تیز کنند و به دور از کوچک ترین تجربه عملی در کاری تنها کنایه بزنند و نتایج کار را زیر سوال ببرند.

۳۰ دی ۱۳۸۰

افغانستان یک کشور یک کابوس

“مرگ یک نفر فاجعه است اما مرگ یک میلیون نفر یک آمار است ”

۳۰ آذر ۱۳۸۰

دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد ؟!           

گاهی فکر می کنم که به تعداد هر شخصی یا بهتر بگویم هر دلی زبانی هست و این تعدد زبانها گاه ما را از درک کلام هم وطن ، همکار ، همسر و حتی فرزندمان عاجز می کند. در حقیقت آنچه دوستی را مفهوم می بخشد، چیزی نیست جز زبان هم دلی مشترک . چرا که هم دلی از هم زبانی خوش تر است .

۳۰ آبان ۱۳۸۰

حکایت توپ و دل

شاید شما هم مثل من چند ماه اخیر را با هیجان فوتبال گذرانیده باشید. شاید شما هم به صعود تیم ملی دلخوش کرده بودید و در یک کلام شاید شما هم از تماشاگران ایرانی فوتبال باشید. هدفم از نوشتن این سطور نه نقد کار فدراسیون فوتبال است و نه انگ زدن بر بازیکنان تیم مالی اما به راستی روز یکشنبه ۲۹مهر ۱۳۸۰ در مقابل بحرین حرفی زده شد که هنوز معنایش را نمی دانیم. حرف آن ساق های بی حس و چهره های بی انگیزه و بی … چه بود؟ به راستی در پاسخ دعاهای مردم و شادی های بی آلایه آنانی که تا پاسی از شب در خیابان های تهران ” ایران ایران ” سر دادند، تیم ملی به ما چه گفت؟