۱۵ دی ۱۳۹۷
شکایت کجا بریم؟!
اول می خواستم بپرسم که در این روزهای سخت، این روزهای جنگ اقتصادی، این روزهای سلطه ی ناامیدی چرا حواسمان به همدیگر نیست؟، اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم سوال و مطالبه از اساس غلط است. اگر چیزی بنام توجه به دیگری از اساس وجود داشت دیگر نگران فدا شدن منافع جمعی به پای منافع فردی نبودیم، در آن صورت صنف معنای خودش را پیدا می کرد، بسیاری از مسائل ترافیک شهری حل می شد، منابع طبیعیمان نابود نمی شد و شاید خشکسالی آنچنان انتظارمان را نمی کشید.
می خواستم گله کنم که در این شرایط پردغدغه قاعدتا باید بتوانیم سنگی را از جلو راه هم برداریم و نگرانی ها را کمتر کنیم، اما چرا درست برعکس عمل می کنیم؟
چرا در این شرایط اسفناک صنعت سامانه ی ثبت سفارش صمت هرروز به سلیقه ی مدیری تغییر می کند فارغ از اینکه چه مصیبتی برسر تولید کننده ی بیچاره می آورد؟
چرا مشکلاتمان بیشتر با خودمان است؟ چرا اینقدر بی خیال و باری به هرجهت شده ایم؟
چرا این روزها هرچه بیشتر دلت می سوزد بیشتر احساس تنهایی می کنی؟
در شرایطی که جوانان نخبه ی ما در رشته های علوم پزشکی دغدغه ی آینده شغلی و اصلا آینده ی نفس کشیدن دارند، در حالیکه اغلب آرزوی ماندن دارند اما هراس آینده به رفتن تشویقشان می کند، در شرایطی که هر لحظه باید از امیدها و فرصت ها بگوییم تا شاید بچه هایمان را از زیر آوار بمب های امیدسوز بیرون بکشیم، تصویب آیین نامه ی احداث دانشگاه های علوم پزشکی خصوصی چقدر واجب بود؟
آیا به تشویش اذهان آنها می ارزد؟
وقتی می ارزد را نوشتم یادم آمد که آنچه بازهم فراموش کردم این است که برای چه کسی می ارزد؟
برای ایران؟ هرگز نمی ارزد چون امروز کاش می توانستیم هرچه ذخایر ملی و پول و ارز و طلا حتی در خانه هایمان داشتیم بدهیم و امید بخریم، اما حتما و بی شک دو دوتا چهارتای چند نفری جایی جواب داده است و حتما می ارزد.
من صلاحیت حکم صادر کردن برای درستی و نادرستی طرح را ندارم، اما صلاحیت ارزش گزاری بر امید جوانان نخبه را آن هم در این روزها، چرا
جامعه ای که نتواند نخبه هایش را بشناسد محکوم به زوال است و جامعه ای که نخبه هایش را بشناسد و فراری بدهد محکوم به فنا، جامعه ای که نخبه هایش را بشناسد و سعی به فراری دادنشان بکند و فرار نکرده ها را ناامید کند ….. دیگر شما بگویید سرنوشتش چیست
داستان همان داستان تحریم های داخلی همین روزهاست، داستان اینکه هرروز از کارآفرینان می شنوی که تحریم های خارجی برای ما جدید نیست اما با این مشکلات کمر شکن داخلی چه کنیم؟
داستان همان دو دوتا چهارتای جواب داده ی محفلی چند نفری، گرفتن نهنگ های چندهزار میلیاردی از آب گل آلود ارز جهانگیری و فسادی است که از قانون می گریزد و در عوض مقررات هر روز بیشتر و بیشتر دست و پای اهل کار و تولید سالم را می بندد تا این اندک کارآفرینی نیز به افسانه ها بپیوندد.
گرچه کارآفرین و اهل تولید امروز استخوان ترکانده ی این دردهاست و حتی اگر امیدش کمرنگ شده، مرد میدان جنگ است، هنوز نفسی می کشد و می داند که پیروز است، اما نهال های نخبگیمان را چگونه حفاظت کنیم؟ چگونه راه تندباد ناامیدی را سد کنیم؟ چه زمان دست بر می داریم از ضربه زدنن های دغدغه آفرین به خودی؟ از دشمن هر حمله ای توقع می رود اما از خودی جز پشتیبانی و مهمات رسانی هرگز
روی سخنم نه فقط با دولتیان است که ما خودمان در صنعت و دانشگاه و داروخانه بیشتر از هرکس با اره ی منافع شخصی بر سر شاخ بن می بریم، کلمه ی “صنف” را در واژگان حرفه ای مان هر روز بی معنا تر می کنیم. ما که بهترین مدیرانمان را به حاشیه می رانیم، مایی که شب و روزمان بیشتر به گزارش فرستادن از همدیگر می گذرد، اما در دورهمی هایمان جز صحبت گل و بلبل نیست، ما که طاقت شنیدن حرف حق نداریم چون اگر در چشم های هم نگاه کنیم شاید طاقتی برای حرف زدن برایمان نماند چون بسیار شاهد سربریدن منافع جمعی بوده ایم. ما که دوست داریم بچه هایمان داروسازی بخوانند اما داروسازی خواندن بچه های دیگران برایمان دغدغه ی آینده ی شغلی می شود، ما که باید خیلی تامل کنیم که بابت نگاه کردن تا جلوی دماغمان چه چیزهایی را از دست داده ایم.
اما امروز داستان ما بغرنج تر از اینهاست، امروز روز جنگی پیچیده است که جسم و تن را نشانه نگرفته، امید را می کشد. دیگر به آسانی قدرت شمارش تلفاتمان را هم نخواهیم داشت و نمی دانیم که چند مرد جنگی در سپاه داریم. اینکه دشمن کیست و هدفش چیست بازهم در صلاحیت تشخیص من نیست اما مجروحان این جنگ را می بینم و می ترسم از اینکه شاهد مردگانش باشم. مردگان این جنگ شهید نخواهند بود چون جانی که از امید خالی شود،کالبد بی ارزشی بیش نیست.
این روزها هرجایی که هستید، در خانه، اداره، کارخانه، آزمایشگاه، مطب، بانک، رستوران و ….. یادتان باشد ارزشمندترین هنرتان امیدی است که می پراکنید، امید واقعی، امیدی که امید می آفریند، عشق می آفریند، مایه تلاش می شود و زندگی را رنگ می دهد و از این همه بی شک برای ایران ما فردایی می آید که از امروز بهتر است
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
